تبلیغات |
بانک دل نوشته و اشعار و داستان و پیامک (SMS) ارسالی شما
|
||
|
پنجشنبه 1 بهمن 1388 :: نویسنده : رضا
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟ فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید. . . . چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند. با تشکر از : ali_ 36.....@yahoo.com نوع مطلب : داستان، برچسب ها : پنجشنبه 1 بهمن 1388 :: نویسنده : رضا
روزی روزگاری در جنگلی زیبا و دورافتاده حیوانات جنگل در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند. یک روز حیوانات برای اینکه تنوعی بشه و جنگل از این یکنواختی در بیاد تصمیم می گیرند که سلطان جنگل رو هر ساله تغییر بدند و هر سال یکی از حیوانات سلطان بشه. خلاصه سال اول قرعه ی کار به نام روباه افتاد. از قضا در این جنگل خرگوش خوشگلی بود که روباه خیلی چشمش اونو گرفته بود و دنبال فرصت بود که از خرگوش سواستفاده کنه. یه روز روباه ، خانم خرگوشه رو تنها یه گوشه گیر میاره و خواست بهانه ای رو بتراشه که یه حالی ببره. به خرگوش میگه : چرا گوشات درازه؟ خرگوش بیچاره جوابی برای گفتن نداشت ، روباه هم کلی اذیتش میکنه. خلاصه روباه به همین بهونه هر وقتی که خرگوش رو تنها می دید خرگوشه رو اذیت می کرد و بهش تجاوز میکرد. تا اینکه خانواده خرگوش شاکی میشن و از روباه شکایت می کنند. شیر که سلطان قبلی جنگل بود پیش روباه میره و بهش میگه که خانواده خرگوش ازت شکایت کردند و میگه که این دفعه یه بهونه ی دیگه گیر بیاره مثلا بهش بگو که برات هویج بیاره اگه بزرگ بود بهش بگو من کوچیک میخواستم اگه کوچیک آورد به بهونه ی اینک هویج بزرگ میخواستی اذیتش کن.
خلاصه روز بعد روباه خرگوش رو تنها گیر میاره بهش میگه که من هویج میخوام... خرگوش میگه: هویج کوچیک میخوای یا بزرگ؟ روباه هم که بهونه ای نداشت میگه : من نمی دونم چرا گوشات درازه!!!!!!!! با تشکر از : mona - love.....@yahoo.com نوع مطلب : داستان، برچسب ها : درباره وبلاگ با سلام به دوستان عزیز این وبلاگ برای قرار دادن دل نوشته ها و اشعار و داستان و پیامک های ارسالی شما با نام خودتان می باشد . ..................................... برای ارسال دل نوشته و اشعار و داستان از ایمیل abhar_reza@yahoo.com استفاده نمایید . برای ارسال پیامک از شماره 09355323279 استفاده نمایید ..................................... ممنون از دوستانی که به من اعتماد میکنن و دل نوشته ها و اشعار و داستان و پیامک های خودشون رو برام ارسال می کنن . ..................................... با نظراتتون من را در بهتر مدیریت کردن وبلاگ راهنمایی نمایید . ..................................... با آرزوی موفقیت برای دوستان عزیز مدیر وبلاگ : رضا مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ کل بازدید : بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||